خاکستره اسکادران عشق
<marquee direction="right">یا علی گفتیمو عشق آ غاز شد خوش آ مدید نظر یادت نره </marquee>
درباره ...
کودک از باطن حزن پرسید تا غروب عروسک چه اندازه راه است؟؟!!!!
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
جستجو گر
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
( )
( )
( )
فتح خرمشهر بزرگترين برگ سبز در تاريخ ايران ( )
امام مي گفت: «مساجد سنگر است» حاج آقا ابوترابي را که مي شناسيد؟ او هم گفته بود: «اگر مسجد سنگر است، مسجد جامع خرمشهر سنگر تمام سنگرهاي است.»
خرمشهر زير آتش بود و رزمندگان ايراني از شهر دفاع مي کردند. تمام راه ها به مسجد جامع ختم مي شد. آنجا قلب تپنده شهر بود. هر کس سلاح، مهمات و آب و غذا مي خواست، به مسجد جامع مي رفت، هر واحد که نياز به نيرو داشت، از مسجد جامع کمک مي گرفت. هماهنگي بين نيروها و پايگاه ها از طريق مسجد جامع انجام مي شد. در مسجد زن ها و دخترها به پخت و پز مشغول بودند و جيره جنگي آماده مي کردند تا مدافعان خسته شهر را ياري کنند.
دشمن فهميده بود که مسجد جامع قلب مقاومت است. دوازدهم مهر بود که آن را زير آتش گرفت. يک گلوله توپ، گنبد مسجد را شکافت و در شبستان فرود آمد. خيلي ها شهيد و مجروح شدند.اما مسجد تا 45 روز ديگر نيز سرپا و محکم ايستاده بود.
عراقي ها که حمله کردند. مسجد جامع شد مرکز برنامه ريزي هاي مقاومت خرمشهر، نه، بگو مرکز تمام ايران! سلاح ها را جمع کرده بودند در مسجد جامع، و مردم حتي زن ها، مي آمدند شناسنامه شان را مي دادند، سلاح تحويل مي گرفتند.
مسجد جامع محل استراحت بچه ها بود. فقط در مسجد مي شد شب ها را گرد آمد و استراحت کرد. دشمن اول نمي دانست بچه ها کجا حمع مي شوند، اما راديو آن قدر گيج بازي در آورد که عراقي ها جاي بچه ها را فهميدند. ديگر مسجد جامع هم زير آتش خمپاه بود.
اولين خمپاره افتاد روي سقف مسجد، عراقي ها داشتند به مسجد نزديک مي شدند. بايد مسجد خالي مي شد و بچه ها مي رفتند به آبادان و يا به يک جاي امن تر. با اين همه باز هم چند نفر از زن ها و دخترها ماندند، نمي رفتند. مي گفتند هر وقت همه رفتند، ما هم مي رويم. اسلحه مي خواستند که بجنگند! خمپاره بعدي درست خورد وسط حياط.
گنبد سوراخ شد. نور روز آمد توس شبستان مسجد. گرد و خاک تمام مسجد را پر کرد. ديگر مسجد روشن روشن بود.
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود. مادري بود که فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز که خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد، و مدافعان ناگزير شدند که به آن سوي شط خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزويي بود که جز در باز پس گيري شهر برآورده نمي شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
575 روز بعد، صداي رزمندگان اسلام، بلندگوهاي مسجد را تکان مي داد. خرمشهر، شهر خون، آزاد شده بود و رزمنده ها داخل شهر بودند. کلي اسير عراقي گرفته بودند. مسجد جامع هم خوشحال بود! رزمنده ها در و ديوار مسجد را مي بوسيدند و گوشه اي مي ايستادند براي نماز، نماز شکر!
گرفتي چرا مسجد جامع خرمشهر، سنگر تمام مسجدهاست؟ صدام آمده بود سه روزه تهران را هم بگيرد، فقط 45 روز در خرمشهر ماند!

نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
12:7
غمخوار ( )
پرزآدم همه جا جای به جای خانه
کس نباشد که کنم دردو دلی جانانه
دست آخر بکنم خود کس خود در صحبت
این زمن دیده و گویند مرا دیوانه
تو نگو چرخ زمانه شده است آن بر این
بودن کج به ثریا بودآن وز پایه
وقت غم وقت زوال تن و روح نالان
با که گویم زغم خود بکنم یک ناله
آشنا من که نیم غریبه ام شاید من
که کند من آشنا با دگران در خانه
دست گیری که کند این دل من بااین حال
ره نشان داده کند درد مرا او چاره
این سکوت شب من راکه درداو به سخن
روشنایی ده این شب شوداو یکباره
کاش عیسای نبی بوددمی در پیشم
نیست یکدم بدمد روح امیداو تازه
به بر من نبود آنکه ورا می جویم
شایداو رهگذری گشته به هر افسانه
ساقیا تک تو بوی مونس من بحر غزل
جان من هدیه به توشادی دل خوش زاده
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
11:43
چشم دل ( )
آخ اگر تو یارمن گردی چه بس زیبا شود
چشم دل وز سیرت همچون مهت بینا شود
باغ جان سبزازوفایت چون بهشت آرا شود
منتظربهردو حوری بی قرار ماشود
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
11:36
خدای من .......خدای من..... ( )
می توان... ( )
جهان رامی توان بگذشت و بگذاشت
اگر یک سینه از یاد خداداشت
سپیدی را بدید از جمع الوان
که هررنگی ارآن سرچشمه بر داشت
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
11:31
یوسف روزگار ( )
یوسفی بودیم ما خود بی خبر
صد زلیخا میزدمان تشنه در
تا که گیرد کامی ازما بهرخود
شادگردد دراسارت او به بر
دربه ناگاهی ازاین با چشم تر
نوش میکردیم ما بس چوب تر
روزو شب در جستوجوی یار خود
ما مصرحاصل دریغ از یک نفر
فکر حسرت کرده چون باری به دوش
سربه پایین حاملش چون گاو نر
تا که بگشودیم ما سرازچرا
اینهمه کوشش زما آن بی ثمر
ماخدا خواهد نذارد در هوس
گرچه شیطان ما کند پیش ضرر
ما چویوسف در کتابش کبریا
اوبه الهامش رهدجان از خطر
تاکه ساقی عطر یوسف را دهد
پاک و خالص آیداو اندر نظر
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
11:30
من همیشه دوستت دارم زجان ( )
دلبری در مجلسی دل را ربود
طعم خوب وصل اومی داد سود
من شدم عاشق به رویش تا به جان
عاشقی جز خود ندیدم در جهان
گفتن عشقم به او شد فکرمن
تو بیا پیشم بمان شد فکرمن
تا که آخر دست خطم شد زبان
گفت عشق من به او را او روان
تاکه دلبر کرد در آن یک نظر
خوش نیامددید در آن بس ضرر
داد دادی او بلند و بی امان
این چه کاری بود کردی تو فلان
تا که من روی خودم آراستم
عاشقی را چون تو من کی خواستم
گیر تو راهی دگر شو زود گم
تا نکردم له تو رادر زیر سم
کرد دلبر این سخنهابار من
گوش دادن لعنتش شد کارمن
گفتمش دلبر چرا تو این کنی
این دل بسته تورا خونین کنی
تو سخنهایم بگوش دادده
جان من را تو بسوز و باد ده
درد عشقت بر دلم آوار شد
ره برای زاریت هموار شد
در به ناچاری شدم تسلیم او
وصل کردم خط خود بر سیم او
تاکه من گردم رهاازچنگ او
من نباشم دائمادرجنگ او
حال تو خط و نشان خود بکش
رم کن و افکن زمینم شیهه کش
جان ما عادت شده کار شما
من که میدانم کنی عادت روا
توولی یک نکته از ساقی بدان
که همیشه دوستت دارم ز جان
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت
11:29
احساس ( )
حرف دل ( )
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 ساعت
10:22
زیر خط نقطه چین ( )

نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت
19:46
به نام دوست ( )








نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت
19:32
مادر ( )
مادر
مادرپیرو پریشان احوال عمراو بود فزون از پنجاه
زن بی شوهرو از حاصل عمر یک پسر داشت شرورو خوخواه
روزو شب در پی اوباشی خویش بیخبر از شرف و عزت و جاه
دیده بود او به برمادر پیر یک گره بسته زرگاه بگاه
شبی آمد که ستاند آن زر بکند صرف عملهای تباه
مادر از دادن زرکرد ا با گفت روروکه گناه است گناه
این ذخیره است مراای فرزند بهر دامادیت انشاءالله
حمله اورد پسر تا گیرد ان گره بسته زر خواه نخواه
مادر از جور پسر شیون کرد بوداز چاره چو دستش کوتاه
پسر افشرد گلوی مادر سخت چندانکه رخش گشت سیاه
نیمه جان پیکر مادر بگرفت برسردوش و بیفتاد براه
بردر چاه عمیقی افکند کز جنایت نشود کس آگاه
شد سرازیر پس از واقعه او تا نماید به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد ناله زار و حزینی نا گاه
آخرین گفته مادر این بود آه ! فرزندم نیفتی در چاه
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385 ساعت
19:23
سلام ( )
سلام به دوستای عزیز امروز امدم بعد از مدتی اپ کنم البته اینبار میخوام نظر بدین ممنون میشم ![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت
14:32
بر سنگ قبر من ( )
بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر که سراپا شکسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کل عمر پشت دري که باز نميشد نشسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد کسي گريه نکند چون کسي دوستش نداشت
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
دوشنبه هشتم آبان 1385 ساعت
10:27
رابطه بین زن و مرد ( )
رابطه بين زن و مرد يكي از رازهاي خلقت محسوب ميشود . وچون رابطه به معناي برخورد بين دو شخص است به هر دوي آنها بستگي دارد .موقعي
كه دو نفر تازه آشنا ميشوند دنيايي جديد خلق ميشود . در ابتدا ي آشنايي فقط قشر خارجي بدن آنها همديگر را ملاقات ميكند . اما اگر رابطه آنها نزديك تر و عميق تر شود بتدريج مراكز آنها نيز باهم آاشنا ميشوند كه ما آن را عشق ميناميمبهترین مبارزه آن است که حریف از تو قوی تر باشد بهترین شوخی ان است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه ای به طرف مقابل انتقال دهی بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد بهترین همسفر آن است که در طول سفر فکر کنی یک نفری در عین دو یا چند نفربودن بهترین ایینه وجدان توست آگاه و بیدار باش بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشدبهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی بهترین ایده ها را همیشه احساس تو به تو هدیه میدهد نه عقل تو بهترین راه حرف زدن صریح و شفاف حرف زدن است ازحاشیه بپرهیز بهترین فرارآن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی بهترین عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی بهترین مامن شانه های کسی است که از صمیم قلب دوستش داری بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته اند نشان بدهی نه با زبان
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
جمعه پنجم آبان 1385 ساعت
12:37
هرگز ( )
هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن
و مگذار اين زمين پست
شنونده آواي غمگين دلت باشد
افسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم
کوتاهي ميکنيم
آن زمان که دوستمان دارند
لجبازي ميکنيم
و بعد...براي آنچه از دست رفته
آه مي کشيم...
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت
15:47
قدر تو کی میداند ( )
عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل بگيريش مي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره قدر اهل درد صاحب درد می داند که چیست
مرد صاحب درد ، درد مرد می داند که چیست
هر زمان در مجمعی گردی... چه دانی حال ما؟؟
حال تنها گرد، تنها گرد می داند که چیست
رنج آنهایی که تخم آرزویی کشته اند
آن که تخم حسرتی پرورد می داند که چیست
آتش سردی که بگدازد درون سنگ را
هر که را بودست آه سرد می داند که چیست
بازی عشقست کینجا عاقلان در شش درند
عقل ، کی منصوبه ی این نرد می داند که چیست؟؟؟
قطره ای از باده عشقست صد دریای زهر
هرکه یک پیمانه زین می خورد می داند که چیست
وحشی آن کس را که خونی چند رفت از راه چشم
علت آثار روی زرد می داند که چیست
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 ساعت
14:5
( )
تنهایی در غربت ( )
کاش... ( )
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت
17:1
( )
( )
ابی تاریک ( )
در ابی تاریک بدنبال تک ستاره ای هستیم که رو به فرغه
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت
14:45
کاخ ارزوهای که برایش ساختم ( )
تنها برای اون ساخته بودم اما چرا او نمی آید 
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 ساعت
12:31
اعتراف عاشقانه ( )
اعترافهاي عاشقانه : چه سخت است دل كندن چه سخت است فراموش كردن، بي خيال شدن، خود را به آن راه زدن اين سختي، تقاص سكوت است تقاص فاصله اي است كه سكوت خالق آن است دانه هاي درشت برف آرام و بي صدا روي زمين مي نشيند. صداي گه گاه برخورد قطرات ناشي از آب شدن برف با لبه بيروني قاب پنجره است كه سكوت را مي شكند و من را به خود مي آورد هفت روز گذشت و گويي فضاي سياه حاكم بر اتاق كوچك من مقاوم تر از هجوم سپيدي بيرون است
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
شنبه پانزدهم مهر 1385 ساعت
12:59
نمی دانم ( )
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی گردد
بدست کودکی گستاخ و بازی گوش
و او یکریز و پی درپی
دم خیش را بر گلویم سخت بفشارد
که خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدینسان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت
13:55
قاصدک ( )
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و که خبر آوردی
خوش خبر باشی و اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دریا و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرن
قاصدک در دل من همه کورندو کرند
برو بگذار از این در وطن خویش غریب
قاصدک تجربه های همه تلخ با دلم می گوید
که دروغی که دروغ که فریبی تو فریب
قاصدک حال ولی راستی آیا رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی کجا آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز
مانده خاکستر گرمی جایی هنوز
در اجاق طمع شعله نمی بندم
اندک شرری هست هنوز
فاصدک قاصدک قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
نوشته شده توسط
محمدm_k****بهارهb_k در
سه شنبه یازدهم مهر 1385 ساعت
13:53
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by kabotaredel
